از مادر متولد شدم...
اينم شعر قشنگي از دوسته عزيزم حسن
وقتي از مادر متولد شدم صداي در گوشم طنين انداخت!
كه گفت بعد از اين با تو خواهم بود
به او گفتم كيستي..؟ گفت:غم
فكر كردم غم عروسكي خواهد بود كه من بعدها با او بازي خواهم كرد
ولي بعدها فهميدم ...
كه من عروسكي هستم در دستان غم ...!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۵ ساعت 2:33 توسط محمود
|